طاهاطاها، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

قصه من و طاها

تولد بابا محسن

سلام گلم.دیروز یکشنبه 93/3/11 تولد بابایی بود .من چون میدونستم بابا محسن تولدش رو فراموش کرده خواستم غافلگیرش کنم .همه چیز خوب پیش رفت تا یک شب قبل تولدش خان دایی جونت با تبریک قضیه رو لو داد . بابا محسن گفت: مامان طاها مگه فردا تولد منه ؟ من  گفتم : نه بابا محسن .چطور ؟ بابا محسن گفت : آخه خان دایی جون طاها اس تبریک(ببخشید پیامک) داده ! من هم که از درون بدجوری بهم ریختم و یکدفعه ای علاقه شدیدی پیدا کردم که خان دایی رو از نزدیک ببینم تا نهایت رضایت و محبتم رو بهش نثار کنم ، خودم رو جمع و جور کردم و گفتم : نه بابا .خان دایی اشتباه گفته .تولد خانمش رو با تو قاطی کرده . (پیام محبت آمیز به خان دایی طاها : خان دایی از همینجا به خاطر اینک...
12 خرداد 1393

تولد مامان طاها

سلام گلم.امروز سه شنبه 30 اردیبهشت تولد منه .من هم تو همون بیمارستان بدنیا اومدم که تو بدنیا اومدی . البته ساختمانش تغییر کرده و نو ساخته ولی اسمش همونه.پارسال خونه عمه جون زهرا واسه ام جشن تولد گرفته بودند .اون موقع تو هنوز بدنیا نیومده بودی اما امسال توی بغلمی و اولین سالیه که در کنارت تولدم رو جشن میگیرم . بهترین هدیه تولدم تو هستی که از همه چیز برام با ارزشتری .ایشاالله خدا تو و باباییتو واسم نگه داره همیشه  .همین یکی دو روزه کم کم داری اضطراب جدایی رو نشون میدی.وقتی من نیستم بهانه ام رو میگیری و وقتی از کنارت رد میشم با روروک دنبالم میای و دستت رو به سمتم دراز میکنی و یعنی منو بگیر .از وقتی از تهران اومدیم چند باری تو رو گذاشتم ت...
30 ارديبهشت 1393

ما اومدیممممم.

سلام . بعد از مدتی غیبت بالاخره برگشتیم . البته من و طاها جون 22 اردیبهشت (دوشنبه ) ساعت 12 شب به اتفاق خاله جون و داداش ایلیا اومدیم. زحمت برگشتش هم افتاد گردن بابایی که اومد دنبالمون . روز پدر هم خونه بودیم اما نشد به موقع مطلب بزارم.هر چند که دیر شده ولی با چند روز تاخیر من و طاها جون اولین روز پدر رو به بابا محسن تبریک میگیم   . دستاوردهای آقا طاها در سفر به تهران : در تاریخ93/2/18 پنجشنبه طاها جونی وقتی خونه دایی مهدی بودیم روی پاهاش بلند شد.البته من آرنجش رو نگه داشته بودم و بقیه اش با خودش بود.خیلی ذوق کردم . همون روزها هم بود که انگشت پاش رو تلاش میکرد بخوره که وقتی برگشتیم این رو هم یاد گرفت.آخریش هم اینکه آقا از ...
28 ارديبهشت 1393

دارم میرم به تهران

سلام دوست جونا.من و پسرم داریم میریم به اولین مسافرتمون .داریم میریم خونه خاله جون و دایی جونا.حیف که بابایی با ما نیست.فعلا خداحافظ ...
11 ارديبهشت 1393

آقا طاها داماد می شود

بعد از اولین غلتت وقتی بابایی اومد خونه تصمیم گرفتیم زودتر ختنه ات کنیم . وقتی بابایی رفت بیرون بعد از مدتی زنگ زد و گفت فردا از دکتر وقت گرفتم خوبه ؟ من هم که همیشه این پیشنهاد رو می دادم یه دفعه ای غافلگیر شدم و با ترس و لرز گفتم باشه .دیروز سه شنبه (93/2/2 ) ساعت پنج غروب به مطب دکتر روشنی رفتیم . تا ساعت شش دیگه همه چی تموم شده بود و اومده بودیم خونه . مادرجون، پدرجون و عمه زهرا واسه کمکمون اومده بودند که دستشون درد نکنه . خیلی گریه کردی عزیزم و ما بخاطر گریه هات خیلی دلمون شکست و ناراحت شدیم مخصوصا پدرجون که نمی تونست تو اتاق بمونه و رفت بیرون . اما چاره ای نبود . بایست تحمل می کردی.بیشتر گریه ات واسه این بود که پات بسته ...
4 ارديبهشت 1393

غلت زدی گلم

امروز ظهر مثل همیشه تو رو وقتی که بیدار شدی آوردم جلو تلوزیون و خودم رفتم توی آشپزخونه. سر و صدای جیغ و گریه و نق و نوقت رو میشنیدم و به کارام میرسیدم.بعد از مدتی دیدم صدات نمیاد. اومدم نگات کنم دیدم منو باش آقا رو باش ... آقا واسه خودش غلت زده و داره به کنترل تلوزیون نگاه میکنه  . فکر کنم از برنامه تلوزیون خوشت نیومد میخواستی کانال رو عوض کنی . راه برگشت رو هم بلد نبودی. دیشب هم غلت زدی اما بابایی پیشت بود و هواتو داشت.اما اولین باریه که تنهایی غلت زدی و منو واسه اینکه زودتر ختنه ات کنیم مصمم کردی.بلافاصله دویدم دوربین رو آوردم و ازت عکس گرفتم . بعدش هم زنگ زدم به بابایی که کجای کاری پدر ، پسرت داره از دیوار راست بالا میره برنام...
1 ارديبهشت 1393

اولین روز مادر

امسال اولین سالیه که روز مادر رو بهم تبریک گفتند.حس خیلی خوبیه . باور کردنش خیلی سخته که  به این سرعت یه چیزایی عوض شده . نمیدونم چی بنویسم که منظورمو بفهمی . ایشالله بزرگ که شدی و بابا شدی اولین سالی که روز پدر رو بهت تبریک گفتند حس منو تا حدودی میفهمی. قربون جیغات برم که امروز پدرمو در آورد .اولین غلت کامل رو امروز (یکشنبه 93/1/31 ) زدی .خیلی خوشحال شدم چون بزرگ شدنت رو احساس کردم .از صبح امروز مشغول غدا پختن و تمیزکاری بودم .چون واسه شام مهمون داشتیم.مهمونها واسه دیدن تو اومده بودند عزیزم.تو  هم تا میتونستی شیطونی کردی .خیلی خسته شدم و وقت زیادی برات نداشتم .فکر کنم واسه همین لج کردی و بر عکس همیشه توی بغل بابایی خوابیدی . ی...
1 ارديبهشت 1393

چهار ماهگیت تمام شد...

دیگه عزیز دلم چهار ماهه شدی. در اولای چهار ماهگیت خیلی جیغ جیغو و گریهو شده بودی بخاطر همین توی عید بردمت دکتر. خانم دکتر دلگری گفت شاید چون وزنت زود بالا رفته نیاز به آهن داری و باید قطره آهن مصرف کنی.ما هم شروع کردیم اما بدجوری دلدرد گرفتی و من رو توی قطره دادنت مردد کردی خلاصه هر کسی رسید یه چیز تجویز کرد من هم انجام دادم. حتی به پیشنهاد دیگران برات پستونک گرفتم و تو هم استقبال کردی و کمی آروم شدی     اما الان دیگه قبولش نمیکنی.این چند روز اخلاقت عوض شده .دیگه با روشهای قبلی آروم نمی شی من هم یه وقتهایی کم میارم .دیروز با پدرجون بردمت واکسن چهار ماهگیتو بزنی.وقتی وارد مرکز بهداشت شدم متوجه نگاه و لبخندهای مامانهای باردا...
27 فروردين 1393

اولین عید

عید امسال با بودنت در کنار همه محدودیتهایی که داشتم رنگی قشنگتر از همیشه داشت.توی این عکسها تو از لحظه سال تحویل یعنی 92/12/29 پنجشنبه سه ماه پنج روزه هستی تا سه ماه 26 روز. سیزده بدر رفتیم باغ بابابزرگ اما چون باد سرد میزد تو رو از توی چادر بیرون نیاوردم. ایشاالله سیزده بدر آینده با هم توی جنگل بازی می کنیم . قربونت برم که هر جا می خواستیم بریم عید دیدنی از وقتی لباس تنت می کردم گریه می کردی  تا وقتی که برگردیم و لباس از تنت در بیارم ...   لحظه سال تحویل...     اینجا رفتیم خونه عمه ات عید دیدنی...     چهار فروردین دایی ات ما رو به گردش برد که دستش درد نکنه خیلی خوش گذشت ... ...
24 فروردين 1393