طاهاطاها، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره

قصه من و طاها

سرسری

سلام گلم.بالاخره سر سری رو هم یاد گرفتی .دیروز سه شنبه  17تیر ماه توی 6 ماه و 24 روزگیت سر سری کردی . یه مدته واسه دست زدن داری تلاش میکنی اما هنوز یاد نگرفتی .دیروز وقتی سرسری میکردی دستات رو هم بالا و پایین میکردی.کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی هم خودت ذوق میکردی .حیف که نمیشد ازت عکس بگیرم چون خیلی وول میخوردی.ایستادنت هم خیلی خوب شده .درکل بیشتر دوست داری بایستی تا بشینی.کافیه دستت به جایی برسه اونوقت میگیریش و بلند میشی .یه وقتهایی هم دستت رو ول میکنی و بعد شتلق میخوری زمین .سرت هم مدام به در و دیوار میخوره.همینجور که گریه هات بیشتر شده خندهات هم بیشتر شده .خیلی کنجکاو شدی.تنهایی میری توی اتاقها سرک میکشی .دیش...
18 تير 1393

اولین ماه رمضان

سلام عزیزم .ماه رمضان هم رسید  . امسال اولین سال ماه رمضانت رو تجربه میکنی.البته الان که مینویسم 4 رمضان بامداد چهارشنبه 11 تیر ماه هست و چند روز از اول ماه گذشته.دقیقا 6 ماه و 18 روز سن داری .هنوز خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی کوچولویی که حتی نمیتونی روزه کله گنجشکی بگیری .من هم بخاطر تو نمی تونم مثل پارسال روزه بگیرم.ایشالله بزرگ شدی هم نمازات رو سر وقت میخونی و هم روزه هاتو کامل می گیری .                                    &...
11 تير 1393

پیشرفتهای آقا کوچولو

سلام گلم .این چند روز یه جورایی نسبت به روزهای دیگه پر خاطره تر بود واسمون که دلم نیومد ننویسم.شنبه (93.3.31 ) اولین بار بود که چند تا قاشق آش خوردی .خیلی خوشحال شدم .هرچند که دوباره این دو روز قاشق رو قبول نکردی و باشیشه امروز بهت آش دادم.دیروز هم که هیچی نخوردی .غروب شنبه با هم رفتیم خرید و یه چندتایی واست اسباب بازی خریدم .شبش هم برای اولین بار توی مراسم خاستگاری شرکت کردی .آخه عمو جون داره کم کم متاهل میشه .چه خاستگاری بود .همه داشتند فوتبال ایران و آرژانتین رو نگاه میکردند و یادشون رفته بود واسه چی اومده بودند .تو هم که قربونت برم همش در حال گریه و نق نوق بودی .خلاصه تا بیام خونه کچلم کردی .چندتا عکس ازت گرفتیم که توی دوربین عمه جونه ...
3 تير 1393

180 روزگی و ورود به هفت ماهگی

با پنج روز تاخیر امروز پنجشنبه 29 خرداد واکسن شش ماهگیت رو زدی .الهی قربونت بشم که از همون اول ترسیده بودی و گریه میکردی .خوب شد مادرجون هم همراهمون بود وگرنه تنهایی سخت میشد.بعد از اینکه اومدیم خونه و بابایی رو بعد دو روز دیدی تو بغلش با لالایی که واست می خوند دو دقیقه ای خوابیدی .معلوم بود دل تنگش شده بودی .یک کوچولو هم تب کردی اما خدا رو شکر تا حالا به نسبت خوب بودی و زیاد اذیت نکردی .ایشالله امشب هم حالت خوب باشه و مشکلی پیش نیاد . این ماه خیلی تغییر کردی .از سینه خیز رفتن و روروک سواری گرفته تا چهار دست و پا رفتن و نشستن .دو سه روزه که داری واسه ایستادن تلاش میکنی .خیلی وروجک شدی و بیشتر از قبل باید حواسم بهت باشه .کارای خطرناک ...
29 خرداد 1393

اولین تلاشهای آقا طاها برای نشستن

سلام گلم . امروز باز هم یه چیز جدید یاد گرفتی .توی پنج ماه و 27 روزگیت (چهارشنبه 93/3/21 )، به شیوه ی خودت نشستی .قبلا میتونستی مدتی رو وقتی خودم درستت میکردم نشسته بمونی  اما امروز از چهار دست و پا خودت برگشتی و نشستی . فکر کنم کار سختی بود چون خیلی گریه کردی... . 1...   2...   3...   4...   5...   6...   طفلکی پاش هم گیر کرده بود...   خسته شدی پسرم!!!   ...
21 خرداد 1393

شروع غذا خوردن

عزیز دلم دیروز دوشنبه 93/3/12 من و بابایی بردیمت پیش دکتر شیروانی .می خواستم وضعیتت رو بدونم که چطوریه. اول که وارد مطب شدیم هر کسی نگات میکرد و بهت می خندید زود غریبی می کردی و لب و لوچه ات آویزون میشد و آماده گریه می شدی .بخاطر همین دیگه هیچکس جرات نمی کرد نگات کنه. اما بعد از مدتی یخت آب شد و شروع کردی به آواز خوندن. وقتی دکتر تو رو دید طبق معمول بهم گفت که وزنت زیاده و بایست قطره آهن بخوری.غذا رو هم میتونی شروع کنی.من هم خیلی ذوق کردم که دیگه غذاخور داری میشی .برگشت رفتیم خونه مادرجون تا واست فرنی درست کنه .مادرجون هم گفت به روی چشم. مادرجون یه صندل خوشگل هم واست خریده بود که پوشیدم پات دیدم واست بزرگه.دیدی مامانی همه منتظر بزرگ شدنت ان...
13 خرداد 1393

تولد بابا محسن

سلام گلم.دیروز یکشنبه 93/3/11 تولد بابایی بود .من چون میدونستم بابا محسن تولدش رو فراموش کرده خواستم غافلگیرش کنم .همه چیز خوب پیش رفت تا یک شب قبل تولدش خان دایی جونت با تبریک قضیه رو لو داد . بابا محسن گفت: مامان طاها مگه فردا تولد منه ؟ من  گفتم : نه بابا محسن .چطور ؟ بابا محسن گفت : آخه خان دایی جون طاها اس تبریک(ببخشید پیامک) داده ! من هم که از درون بدجوری بهم ریختم و یکدفعه ای علاقه شدیدی پیدا کردم که خان دایی رو از نزدیک ببینم تا نهایت رضایت و محبتم رو بهش نثار کنم ، خودم رو جمع و جور کردم و گفتم : نه بابا .خان دایی اشتباه گفته .تولد خانمش رو با تو قاطی کرده . (پیام محبت آمیز به خان دایی طاها : خان دایی از همینجا به خاطر اینک...
12 خرداد 1393

تولد مامان طاها

سلام گلم.امروز سه شنبه 30 اردیبهشت تولد منه .من هم تو همون بیمارستان بدنیا اومدم که تو بدنیا اومدی . البته ساختمانش تغییر کرده و نو ساخته ولی اسمش همونه.پارسال خونه عمه جون زهرا واسه ام جشن تولد گرفته بودند .اون موقع تو هنوز بدنیا نیومده بودی اما امسال توی بغلمی و اولین سالیه که در کنارت تولدم رو جشن میگیرم . بهترین هدیه تولدم تو هستی که از همه چیز برام با ارزشتری .ایشاالله خدا تو و باباییتو واسم نگه داره همیشه  .همین یکی دو روزه کم کم داری اضطراب جدایی رو نشون میدی.وقتی من نیستم بهانه ام رو میگیری و وقتی از کنارت رد میشم با روروک دنبالم میای و دستت رو به سمتم دراز میکنی و یعنی منو بگیر .از وقتی از تهران اومدیم چند باری تو رو گذاشتم ت...
30 ارديبهشت 1393

ما اومدیممممم.

سلام . بعد از مدتی غیبت بالاخره برگشتیم . البته من و طاها جون 22 اردیبهشت (دوشنبه ) ساعت 12 شب به اتفاق خاله جون و داداش ایلیا اومدیم. زحمت برگشتش هم افتاد گردن بابایی که اومد دنبالمون . روز پدر هم خونه بودیم اما نشد به موقع مطلب بزارم.هر چند که دیر شده ولی با چند روز تاخیر من و طاها جون اولین روز پدر رو به بابا محسن تبریک میگیم   . دستاوردهای آقا طاها در سفر به تهران : در تاریخ93/2/18 پنجشنبه طاها جونی وقتی خونه دایی مهدی بودیم روی پاهاش بلند شد.البته من آرنجش رو نگه داشته بودم و بقیه اش با خودش بود.خیلی ذوق کردم . همون روزها هم بود که انگشت پاش رو تلاش میکرد بخوره که وقتی برگشتیم این رو هم یاد گرفت.آخریش هم اینکه آقا از ...
28 ارديبهشت 1393

دارم میرم به تهران

سلام دوست جونا.من و پسرم داریم میریم به اولین مسافرتمون .داریم میریم خونه خاله جون و دایی جونا.حیف که بابایی با ما نیست.فعلا خداحافظ ...
11 ارديبهشت 1393