طاهاطاها، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره

قصه من و طاها

اندر احوالات این روزها...

این روزها هوا خوب و بهاریه .بخاطر همین با هم میرفتیم بیرون.از پارکهایه عادی گرفته تا پارکهایه کودک. به تو هم خوش میگذره.چون عاشق راه رفتن و دویدن و بیرون رفتنی.دیگه یاد گرفتی موقع بیرون رفتن باید کفش و کلاه بپوشی.دستمم رو هم میگیری و با هام راه میای.این مدتها دوتا دندون آسیاب بالا هم در آوردی و تا حالا چهارتا دندون آسیاب داری.دستت به اکثر درها میرسه و بازش میکنی.از بعضی صداها میترسی. یه اتفاق مهم هم این بود که 12 اردیبهشت تویه یکسال و 4 ماه و 19 روزگی از شیر گرفتمت.روز و شب اول سخت بود .اما خیلی زود عادت کردی . این روزها همش با شیشه شیر میخوری.همون روز مادر جون هم رفت کربلا و داره امروز میاد.بیشترین کسی که تشویقم کرد که از شیر بگیرم...
19 ارديبهشت 1394

چهارشنبه 94.1.26

عزیز دلم چهارشنبه 26 فروردین تویه 16 ماه و دو روزه گیت پدرجون موهاتو با ماشین زد و منم بعدش با تیغ کچلت کردم .البته چندروز قبل یکم از موهاتو با قیچی کوتاه کردم و گذاشتم واسه یادگاری. بعد از اینکه موهاتو کوتاه کردیم اولین باری که تویه آینه خودتو دیدی اخم کردی.شبش هم هی با کف دستت میزدی تو سرت چون صدا میداد خوشت میومد.ازت پرسیدم موهات کو ؟ دستتو بردی که موهاتو بگیری اما نتونستی.تا الان این شده یه بازی واست و میخندی. چند روز قبل... موهاتو با قیچی بر میدارم واسه یادگاری...   ای کیو سان...   چند روز بعد... ...
19 ارديبهشت 1394

روز مادر 94.1.21

  بی محبت مادر/ یک قنات بی آبم مثل راه بی مقصد /  مثل عکس بی قابم بی محبت مادر / از شکوفه ها دورم یک کبوتر بی بال / یک چراغ بی نورم بی محبتِ مادر / چون لبان بی لبخند ساکتم و غمگینم / مثل بلبلی در بند بی محبت مادر / در دلم صفایی نیست از بهار در قلبم  / هیچ رد پایی نیست    کاش مادر خوبی برات باشم... جمعه 94/1/21 ...جنگل ...
22 فروردين 1394

نوروز 1394

دومین نوروز رو با حضور گرم و نازنینت سپری کردیم. عید امسال هم با تلخی و شیرینی هاش تموم شد.تلخیهایی مثل مریض شدن تو و شیرینهاش مثل مهمونیها و بیرون رفتنامون.هشتم عید بود که یه روز از صبح ساعت نه حالت بد شد و هر نیم ساعت تهوع داشتی .روز اول خیلی بد بود و هم من و هم تو خیلی اذیت شدیم.بردمت پیش دکتر و مجبور شدی واسه بند اومدن تهوعت آمپول بزنی.روز بعدش هم اسهال شدید و دل دردهاش... خدا رو شکر تا سیزده بدر حالت خوب شد و تلافی اون چند روز بیماری و سختی رو با شیطنتهات در آوردی. پیشرفتهایی تویه عید داشتی.دوتا دندون آسیاب( چپ و راست پایین ) در آوردی.وقتی چیزی میخوای و یا جایی میخوای بری دستمون رو میکشی و ما رو میبری یا بلندمون میکنی و بعد...
16 فروردين 1394

آخرین روزهای 1393

سلام عزیزم. الان که دارم این پست رو میزارم ساعت یازده روز جمعه بیست و نه اسفنده و تو حدودا پانزده ماه و پنج روزه ای وکنارم رویه تخت خوابی.ساعت دو و پنج دقیقه صبح فردا عیده و من از فکر کردن بهش هیجان زده میشم .اینکه سال تحویل امسال دومین سالیه که خدا تو رو به ما بخشید و پیش مایی خیلی لذت بخشه.انشالله همه اینو احساس کنند. چهارشنبه هفته قبل بیست اسفند برایه سومین بار بردمت آتلیه .یکشنبه بیست چهارم اسفند هم چکاپ ماه ات بود و بردمت پیش دکتر دلگری.وزنت دوازده کیلو و بود.اما چون خیلی بی تابی میکردی دور سر و قدت رو اندازه نگرفت.یه جایی که میرم دوست داری همش راه بری و همه جا رو ببینی و از بغل من بودن زود خسته میشی.همه که تو رو میبینند از ک...
29 اسفند 1393

یک سال و دو ماه و بیست و هشت روز

عزیز دلم سلام.ماه قبل چهارده ماهگیت تموم شد و نتونستم پست جدید واست بزارم.بخاطر مشکل اینترنتم غیبتمون زیاد شد. این دوماه چی شد: بیست سوم بهمن دوباره به تهران رفتیم چون عروسی فامیلامون دعوت بودیم.توی ماشین اذیت میشدی و خیلی دوست نداشتی که یه جا بند باشی.در طول سفر به این فکر میکردم که اگه ماشین نداشتیم چه طوری باهات با اتوبوس میرفتم.آخه از سر و صدات مطمئنم یا پیدامون می کردند یا مسافرا می پریدند بیرون. عروسی رو هم دوست داشتی به نسبت.بیست چهارم هم تولد داداش ایلیا بود که تو هم تو بازی با کادوهاش سهیم می شدی. خصوصیات و رفتارهات: راه رفتنت خیلی خوب شده و راهت می دویی.به غذا می گی مه مه.به آب می گی با. دست رو میگی.دالی بازی کردن ر...
23 اسفند 1393

یکسال و یک ماه و یک روزگیت مبارک

سلام عزیزم.امروز پنجشنبه 25 دیماه یکسال و یک ماه و یک روزه شدی. از تولدت تا الان خیلی سریع گذشت .اینقدر سریع که شاید یه چیزایی رو فراموش کرده باشم و یادم نباشه. شب یلدا مثل پارسال خاله اینا پیشمون بودند دوباره یه کیک گرفتیم.فقط فقط بخاطر دل کوچیک داداش ایلیا که تولدت نبود .شما هم یه اثر هنری روش خلق کردی .اولین بوس صدا دارت هم رو تویه یکسال و نه روزگی سفارشی به خاله هدی دادی. رفتارات: هنوز از حموم رفتن وحشت داری.شبها دیر میخوابی و یه وقتهایی تا دو بیداری اما تا ظهر میخوابی.وقتی یه چیزی رو میگیری که نباید بگیری تا میام از دستت بگیرم میخندی و فرار میکنی .بعدش مثلا میری یه گوشه قایم میشی .غذا خوردنت نا منظم شده.عاشق کنترل و گو...
25 دی 1393

جشن تولد

دیروز پنجشنبه 93/9/27 واسه چکاب و واکسن یکسالگیت بردمت بهداشت. وزنت:11/400             قد:78                      دور سر:47 واکسنتو به دست چپت زدند که خیلی گریه کردی. دیروز هم برای اولین بار توی 1 سال و دو روزگی منو بوس کردی.خیلی بهم چسبید. یکی از کارهای جالبه این دورت اینه که از دستم فرار میکنی و قایم میشی.مامان رو خیلی تکرار میکنی.به غذا هم میگی مه مه.با همه جور میشی و اجتماعی هستی. خلاصه داری واسه خودت مردی میشی... امروز جمعه 93/9/28 &nbs...
28 آذر 1393

تولد یک سالگیت

پسر گلم تولدت مبارک.پارسال این موقع ها بود که حدود ساعت نه بدنیا اومده بودی و من توی این لحظه ها با وجود تمام سختیهاش منتظر دیدنت بودم و تقریبا توی این دقایق دیده بودمت.یادم نمیره .هیچ وقت.حتی حرف اون پرستار رو که میگفت ببینش شبیه باباشه.یا هیجان و شادی خاله جونو که وقتی چشمام باز نمیشد با شنیدن صداش آروم میشدم. و دلسوزیها و مهربونی مادرجون که هم از دیدنت خوشحال بود و هم نگران من .سرما خورده هم بود و فقط بخاطر اینکه تو مریض نشی کل روز رو ماسک میزد.حدودا هم ساعت دو یا سه که عمه زهرا و عمو رضا و مادر جون و خاله عالمه به دیدنمون اومدند.خیلیا از همون لحظه های اول زنگ زدند و تبریک گفتند مثل دایی جونها و زندایی جونها و عمو جون.و خیلیهای دیگه که ی...
24 آذر 1393